تبليغاتX
برای خودم

تلوزيون داره كارتون ميتي كومان نشون مي ده ! بچه كه بودم خيلي از اين كارتون خوشم مي اومد با اينكه همه داستان هاش مثل هم بود هميشه يكي از اصحاب حكومتي با خلاف كارا دستش تو يه كاسه بود و آخر سرم اين علامت مخصوص در مي اومد همه به غلط كردن مي افتادن ! بابام به خاطر آخرش ، به كارتونش مي گفت كارتونم نوكرم شيد ! فكر كنم خيلي بدش مي اومد از اين كارتون ولي خوب به خاطر ما چيزي نمي گفت !

الان مدت هاست كه فقط تو عزاداري ها اين كارتون رو پخش مي كنه ، نمي دونم چرا يعني اين كارتون مناسب عزاداريه ؟!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 9:7  توسط جاوید  | 

فيلم اوريجينال مرد عوضي !!! از اينا شما هم داريد ؟!؟



+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 1:9  توسط جاوید  | 

فقط خواستم بگم كه اين نوشته پاييني مربوط به هيچكسي كه منو مي شناسه نمي شه ! منظورم آدم هايي بوده كه تا حالا برخوردي باهاشون نداشتم ،‌اولين برخورد ها بيشتر ! توضيحش سخته ! بي خيال شين ديگه كشتين منو !

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 14:18  توسط جاوید  | 

اول از همه پست صد و پنجاه چهارمي در مورد يه مغازه بود چرا به خودت گرفتي !؟!

ديگه كم كم بايد اينجا هم تعطيل كنم حوصله ندارم ، براي خودمم بنويسم ، مي خوام گوشه نشين بشم بي خيال همه ، نمي خوام ديگه كسي ازم ناراحت باشه نمي خوام كسي ناراحتم كنه ! چه لزومي داره آدما با هم ارتباط داشته باشن وقتي نمي خوان با هم ارتباط داشته باشن ! از سر زور اجبار ، رو دروايسي كه نمي شه !

اصلا مگه مهمه ، هميشه ناديده گرفته شدم هميشه همه سوارم شدن به خيليا كولي دادم ! بسه ديگه مي خوام مثل بقيه بشم ديگه نمي خوام سواري بدم مي خوام سوار شم ! همه فقط خودشون رو مي بينن زوايه ديدشون در حد يه اندازه خودشونه ، منم مي خوام هينقدر ببينم چرا بايد ناراحت فلاني بشم وقتي به راحتي منو ناراحت مي كنه وقتي راحت كنارم مي ذاره ....

گور باباي همه مي خوام برا خودم باشم !

تا اطلاع ثانوي خداحافظ ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:46  توسط جاوید  | 

چند روزيه بيشتر از هميشه احساس تنهايي مي كنم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 20:48  توسط جاوید  | 

يعني واقعا شعور بعضيا در حد عشايره !

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 12:51  توسط جاوید  | 

تو پست قبلي يه نكته فراموش شده بود اونم اينكه اون چكي كه از معلم ادبيات خوردم به حساب خودش به شوخي زد ولي خيلي محكم زد كلا يه جا نشسته بود هر كي دو رو برش بود تو تايم كلاس يه چك خوابوند تو گوششون ! پست قبلي خيلي طولاني شد احتمالا بعدا حذفش مي كنم ! فعلا بذار باشه !

امروز رفتم بودم بازار باز دلم هوس خيلي چيزا كرد ........ كلا خريد مثل يه ويروس مي مونه كه تو بدن آدمه هر چي مي بينه دلش مي خواد بخره !

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 22:25  توسط جاوید  | 

و اما دوستي ها

دقيقا اول دبستان بودم كه با يه نفر دوست شدم اصلا اسمش يادم نيست ! فقط يادم يه پسر جنوبي بود با موهاي وز وزي ! تا قبل از دبستان يادم نمي آد كسي رو به عنوان دوست داشته بودم ! ( فعل رو داشتيد ، داشته بودم ! ) البته يه دليل منطقي داشت ما هي خونه عوض مي كرديم از اين شهر به اون شهر مي رفتيم اون موقع امكانات تلفن اينا هم خيلي محدود بود ! كه البته انتظار نمي رفت يه بچه زير شيش سال بخواد با تلفن ارتباطات برقرار كنه با كسايي كه به صورت مقطعي دوست مي شد !

به هر حال دوستي با اون پسر مو وز وزي هم زياد طول نكشيد چون باز خونمون رو عوض كرديم و كيلومتر ها از اون شهر دور شديم اومديم تهران ! كه بمونيم ديگه مطمئن بودم كه يه جا مي مونم ! پس مي شد دوست ثابت داشت ! به هر حال رفتيم مدرسته جديد آدم هاي جديد ، اولش بلد نبودم با هيچكس ارتباط برقرار كنم ... خوب تقصير من نبود هيچوقت كسي به جز آشنا ها نبوده كه بخوام باهاشون به قول امروزي ها كانكشن برقرار كنيم !

به هر حال تا يه مدت نا معلوم تو خودم بودم زنگ تفريح ها يه گوشه مي شستم تنهايي خوراكي مي خوردم ! معلممون خانم مقدم يه بار برا مامانم تعريف كرده كه از من پرسيده چرا من اخم هام تو هم گره خورده منم جواب دادم خوب گره خورده باز نمي شه ! بنده خدا اون زمانا بعد از شنيدن چنين حرفي از يه بچه شيش ساله اساسي هنگ كرده ! البته خودمم يادمه كه همچين حرفي بهش زدم ! به هر حال مدتي گذشت و من يخم يواش يواش آب شد ! با چند نفر دوست شدم كه يكي شون رو كاملا به ياد مي آرم چون به نوعي احساس مي كردم دوست صميمي شديم با هم ! خوراكي هامون رو هم با هم قسمت مي كرديم ! فاميلش اسدي بود ! (اسم كوچيك اصلا يادم نمي آد )

رفتيم دوم دبستان من افتادم تو كلاس يه معلم بد اخلاق و خشن به نام خانوم محمد علي ! به طور طبيعي ارتباطم با اون دوست كلاس اوليم كمتر شد ولي همچنان زنگ هاي تفريح همديگه رو مي ديديم ! تو اين كلاسم با يه پسر مو هويجي خيلي دوست شدم به فاميل شيخ الاسلامي ! (اسم اينم يادم نيست) بوديم دوم دبستان تو سر و كله هم مي زديم كلاس هاي اون معلم بد اخلاق رو مي گذرونديم تو عمرم تو مدسه فقط سه بار از معلم ها كتك خوردم كه دوبارش رو از همين خانوم بد اخلاق خوردم ! اونم چجوري عصباني شد يهو گفت همه كلاس رو تنبيه مي كنم و همون رو با خط كش زد ! طبق آخرين اطلاعاتم اين خانوم الانم تو قبرستون تشريف دارن و احتمالا اسكلت هاشون هم پوسيده ! هيچ وقتم باهامون عكس نگرفت تو مراسم هايي كه مدرسمون گاه بي گاه مي ذاشت ! نمي گم كينه به دل گرفتم ازش ولي اون دو تا خط كشش رو كه بي گناه خوردم هيچ وقت يادم نمي ره !

اومديم سوم دبستان خانوم بستان شيرين يه معلم معمولي ! نه خشن نه خوش اخلاق ! ارتباطم با اسدي خيلي كم شده بود اونم دوست جديد پيدا كرده بود ديگه كمترم همديگه رو مي ديديم و به طور عادي ارتباطمون خيلي كم شده بود ولي هنوز تحويلمون مي گرفت اون شيخم بعد از كلاس دوم فكر كنم از مدرسمون رفت ! سوم دبستان با كس خاصي دوست نشدم ! دليلشو خودمم نمي دونم ! تا اينجا هميشه معدلم بيست بود و كلي حال مي كرديم !

كلاس چهارم دبستان خانوم امين و يه معلم آقا ! كه دبير قرآنمون بود ، تو اين سال كادر مدرسمون كاملا عوض شد يه آدم احمق شد (مدير قبليمون هميشه دستش پشتش بود طبق گفته خودش يه بار يه بچه رو با خطكش زده بود خطش شكسته بود يه تيكه چوب رفته بود تو چش بچه بچه ه يه چشش كور شده بوده واسه همين اينم هميشه دستش پشتش بود كه يه وقت بي هوا كسي رو نزنه ناقص كنه آدم خوبي هم بود فاميل سير بود ، البته بهتره بگم بد از گندي كه زده بود آدم خوبي شده بود ظاهرا) مديرمون و دو تا ناظم جديد اومد كه يكي شون به نام آقاي رضايي بسيار خشن بود و تمام بچه ها به شدت ازش وحشت داشتن و اون يكي هم به نام آقاي علي شاهي كاملا معمولي بود !

طبق معمول از دوست خبري نبود ... براي اولين بار معدل ثلث اولم هم بيست نشد و كلي تو خونه زدن تو سرم با اسدي همچنان ارتباطات محدودي داشتم كه اونم بعد از اينكه فهميد معدل من بيست نشده و خودش شده احساس غرور گرفتش و براش افت داشت با من بگرده و ارتباطش رو به سردي رفت ، تو همين بين من تو همون عالم بچگي به اين نتيجه رسيدم كه دوستي با اين بچه ها به هيچ دردي نمي خوره وقتي آدم هاي بزرگ تري هستن كه شما باهاشون دوست شيد ! هدف اول دبير قرآنمون بود كه آدم خيلي خوبي آقاي فرح زادي اسمش بود كلي سعي در كانكشن زدن داشتم ولي زياد موفق نبودم . تا اينكه يه اتفاقي افتاد ! كلاس چهارم كه بودم هر هفته يكي مبسر كلاس بود تو اون هفته كه من مبسر بودم وسط كلاس ادا يكي از بچه هامون رو در آوردم كه آقاي رضايي منو ديد و خفتم كرد ! نامه داد كه اوليات بيان مدرسه ! ولي نمي دونم چي شد كه دلش به حالم سوخت سر كلس اومد نامه رو ازم پس گرفت ... نقشه عوض شد ، آقاي رضايي درسته به ظاهر خيلي خشنه ولي درونش آدم خوبيه ! در ضمن دوستي باهاش مزايايي داشت كه دوستي با دبير قرآنمون نداشت ...

از فرداش برنامه ريزي دقيق براي دوستي با ايشون شروع شد ، هر روز و بين هر زنگ تفريح مي رفتم سمتش كه غالبا به خاطر وحشتي كه بچه ها ازش داشتن دورو برش خالي بود ، سلامي عرض مي كرديم و خوراكي كه داشتيم تعارف مي كرديم با اصرار كه البته هيچ وقت ازم نگرفت معمولا هم مي گفت دندونم درد مي كنه ! مدتي گذشت ، تا اينكه اين آقا كارت تشويق منو ازم گرفت و برام يه مهر زد .. همون موقع فهميدم كه خوب عمل كردم بعد از مدتي هم مبسر دم در ورودي دفتر شدم بهتر بگم دربمون مدرسه شدم يه جورايي اين افتخار بزرگي بود و مزيت هاي بسياري داشت ! افتخارش اين بود كه اولين كلاس چهارمي بودم كه تو مدرسمون مبسر مي شد و مزايايش اين بود كه موقع زنگ تفريح تو زمستون مي رفتيم تو دفتر در را قفل مي كرديم و جاي گرم و نرمي بوديم و نزديك به آقاي فرح زادي كه همين باعث شد ارتباطم با اونم خوب بشه و به حد عالي برسه ! بچه ها هم اكثرا از من وحشتي داشتن چون آقاي رضايي پشتم بود (اسمايل هاي بلاگ فا كجا رفته ! )

اون سالم گذشت رفتيم كلاس پنج با خانوم دانش يه معلم ميان سال كه سال آخر خدمتش بود و الحق خيلي معلم خوبي بود ! روز اول مدرسه كه مبسر جاي همشيگي شدم توسط آقاي رضايي ! تو مدرسه هم يه پسر تريپ جنوبي با موهاي وز وزي كه منو هميشه ياد اولين دوستم مي انداخت به اسم موسوي همنشينم شد ، يه خصلت بدي داشت آي حرف مي زد اصلا فكش يه لحظه واي نمي ايستاد ! مخ ما رو خرده بود يه بارم باهاش تريپ قهر گذاشتم پاشد رفت مخ معلمون رو زد زوركي آشتيمون داد بازم بايد فك اينو تحمل مي كردم ... ارتباطات با آقاي فرح زادي به اوج خودش رسيده بود يه خبر بد به ما رسيد كلاس پنجم و اونم اين بود كه آقاي فرح زداي مي خواست بره بچه ها خيلي دوسش داشتن خودش دائم تكذيب مي كرد ولي ظاهرا با يكي دعواش شده بود احتمالا مدير احمقون ! كه بچه خنگشم تو مدرسه ما بود ! و هميشه هم بايد مي ذاشتيم از دژ محكم دم دفتر عبور كنه همين جاها بود كه فهميدم پارتي بازي يعني چي خر يكي مي ره يعني چي !

بعد از مدتي هم تو كلاس بوديم كه خبر آوردن دفتر كارم دارن رفتم ديدم آقاي فرح زداي چند تا از بچه ها رو جمع كرده حدود پنج نفر بوديم و با ما رسما خداحافظي كرد ، فقط ما پنج نفر يعني خوب تونسته بودم باهاش ارتباط برقرار كنم بعدشم نا پديد شد هنوز جانمازشو دارم با همون تاي خودش كه به مناسبت اولين نمازي كه خوندم بهم داد ...

اين سالم گذشت رفتيم راهنمايي ! مدرسه جديد آدم هاي جديد ، برنامه ريزي براي دوستي با بزرگتر هاي جديد !!! سال اول راهنمايي يه ناظمي داشتيم كه تو كل سال تحصيلي فقط دوبار اومد تو حياط مدرسه و تو اون دوبارم بچه ها از سرو كولش بالا مي رفتن پس بحث ارتباط كاملا منتفي بود مديرمون هم آدم مزخرفي بود ! نمي دونم چرا هر چي آدم نفهمو مزخرفه مدير مدرسه مي شه ! نماز اجباري بود در نتيجه مديرمون رو هر روز سر نماز مي ديدم ولي ارتباط با اون به درد نمي خورد ! معلم ها هم كه خيلي زياد بودن نمي شد كلا راحت ارتباط برقرار كرد ! در نتيجه كلا بي خيال ارتباطات با بزرگتر ها شدم ! بين بچه ها هم حساس نامي كنارم مي شست اسمش رو نمي دونم ) دقيقا تو رديف من اون ور هم دو تا دوست صميمي كنار هم مي شستن كه بعد از مدتي زدن به تيپ هم و اصلا با هم حرف نمي زدن اسم جفتشون هم علي بود ، يكي هم بود كه همينجوري يهو حال كردم باهاش دوست شم اسمش بابك بود ( ديگه از اينجا به بعد اسم كوچيك مي گم چون يادمه ) ، خيلي سعي كردم برم طرفش ولي خيلي راحت پسم مي زد !منم بي خيال شدم خوب نمي خواد با آدم دوست شه زوركي كه نمي شه !

يه مدت گذاشت مدسمون يه اردو گذاشت به قبرستون ! ( بهشت زهرا) رضايت نامه از اين زوري ها دادن كه بديم والدين امضا كنن من چون قصد رفتن نداشتم امضا نكردم و فرداش يه جمع حدود بيست نفر از كل بچه هاي اول راهنمايي هم امضا نكرده بودن رديفمون كردن كنار دفتر ! و كلي دعوا كه چرا شما امضا نكردين اينا اگه نياين از نمره اضباطون كم مي كنيمو از اين حرفا در همين بين بود كه وقتي ناظممنون رفت تو دفتر همه بچه ها رضايت نامه هاشون رو امضا كردن تحويل دادن ! رفتن سوار اتوبوس شدن به سمت قبرستون ! فقط من موندم و اون علي كه با دوست خودش زده بودن به تيپ هم و احتمالا اونم دنبال يه نفر مي گشت كه باهاش دوست شه ! ناظمون گفته بود كه معلم مي فرسته سر كلاس كه به ما درس بده چون نرفتيم البته خالي مي بست ديگه مي ففهميديم اين چيزا رو تو مدرسه نگهمون داشتن و باعث شدن من و علي كاملا با هم دوست شيم و بعدشم با ارتباط هاي بعدي شديدا صميمي شيم ! و جالب اينكه حساسم با اون دوست اين كه زده بودن به تيپ هم خيلي ريختن رو هم در نتيجه علي جاشو با حساس عوض كرد و همنشين شديم كلي كيف كرديم يكي ديگه هم قاطي ما شد و شديم يه جمع سه نفره دوستان !

بعد از ترم اول هم معلوم شد علي از اون درس خون هاي خفنه شاگرد اول مدرسه ( نه كلاس) شد ولي بر خلاف اسدي ارتباطش اصلا با ما سرد نشد ! گذشت دوم راهنمايي ديگه تو يه كلاس نبوديم ولي همچنان دوستي مستحكمي داشتيم ، سوم راهنمايي ولي ارتباطمون با هم كمتر شد البته اصلا يادم نمي آد شايدم از مدرسمون رفت تلفني به هر حال تا مدتي ارتباط داشتيم تا اينكه تو زمان دبيرستان يهب ار باهش قرار گذاشتم ديدم خيلي وضعش خراب شده در نتيجه كمتر تمايل به ادامه ارتباط داشتم بعد از مدتي هم ارتباط كاملا قطع شد !

سوم راهنمايي هم با يه پسره خيلي دوست شدم به اسم حسن ! پسر پايين شهر و خاكي بود خيلي پسر خوبي بود ولي خوب بنا به دلايلي كه نمي خوام بگم نمي شد باهاش ارتباط زياد داشته باشم بعد از مدرسه و ارتباطم هم با اون به تدريج قطع شد .... با يكي هم همين جوري دوست بودم سوم راهنمايي  يا بهتر بگم همكلاس بودم كه الان صميمي ترين دوستمه !

اومديم دبيرستان ، تو يه مدرسه كه بعد از مدت كوتاهي به هتل معروف شد ! خاصيت مدرسمون اين بود كه معلم ادبياتمون به مدير مدرسه سر كلاس مي گفت مثل تير چراغ برق مي مونه و معلم فيزكمون فحشش مي داد ! آدمي احمق و فوق العاده بي شعور مديرمون بود مدرسه كاملا رو هوا اداره مي شد بچه ها هر كاري كه فكرشو بكنيد مي كردن ، تو اين خر تو خري دو تا دوست خوب پيدا كردم به اسم حسين و مهدي . كه نا خواسته ارتباطم با مهدي كاملا قطع شده الان حسينم بازم به دلايلي ترجيحا خونشون زنگ نمي زنم موبايلم نداره ولي گه گاهي با هم ارتباط داريم ...

دوم دبيرستان حسين تو يه كلاس ديگه افتاد منو مهدي همكلاس شديم دوستمون قوي تر شد با حسينم بعد از كلاس ارتباط داشتيم ، مهدي موهاش بلند بود هميشه و ناظممون هميشه بهش گير مي داد ! واسه همين سال بعدش از مدرسمون رفت به يه مدرسه غير انتفاعي و حسينم رفت يهويي !تنها شدم با يكي دوست شدم به اسم عليرضا آدم درسخوني بود و كاملا از بقيه سوء استفاده يم كرد هنوزم كه هنوز يادمه كه بهش ياد دادم چجوري سايت بزنه بعد رفت سايت زد و عكس معام ادبياتمون كه سومين كتك زندگيم رو از اون خوردم رو گذاشت تو سايت و تبليغاتي توسط معلممون برا خودش راه انداخت هر كي هم ازش مي پرسيد از كي ياد گرفتي مي گفت از دادش مهندسم يعني حتي عارش مي اومد كه بگه از من ياد گرفتم هنوز ارتباط هاي محدودي باهاش دارم هر وقت كارش گير مي كنه يه ميلي چيزي مي زنه آخرين بار چيزي كه ازم مي خواست برام خيلي ساده بود ولي بهش گفتم بلد نيستم و تو دلم گفتم برو از دادش مهندست ياد بگير !


دوره پيش دانشگاهي تو كلاس با كسي دوست نبودم ولي تو كلاس فوق العاده كه مدير كلاه بردارمون راه انداخته بود با دو نفر خيلي دوست شدم ، با يكشون مي تونستم بگم دوست صميمي هستم يه اخلاق بدي داشت كه با اينكه هزار بار بهش گفته بودم اينكار رو نكنه حداقل جلو من ملاحظه كنه كارشو تكرار مي كرد يه بار ديگه بريدم و دقيقا تو يه شرايطي كه هم اعصاب خودم خورد بود و هم اعصاب هم زديم به تيپ هم و ارتباطمون با هم كاملا قطع كرديم از حق نگذريم پسر خوبي بود ولي خيلي ساده بود با كاراش مي خواست بگه بزرگ شده ولي گند مي زد ! خيلي جاها بردم و باهاش خيلي كارا كردم كه تو عمرا با هيچ كس انجام ندادم و جاهايي كه رفتيم با هيچكس نرفتم و هنوزم كسي نيست باهاش برم ! چند وقت پيش بعد حدود دوسال گفتم شايد عادت هاش از سرش پريده باشه ، خواستم دوباره پل دوستي بزنم كه اساسي ردم كرد ! منم اصرار نكردم زوري نمي شه ، بعد يكي دو روز اون اومد پل دوستي بزنه اينبار من رد كردم لج و لج بازي ولي هنوزم ته قلبم بدم نمي آد باهاش ارتباط داشته باشم !!! البته به خاطر ساده لوحيش و مايه دار بودنش هميشه دورو برش شلوغه بعيد مي دونم اصلا به من فكر كنه !

بگذريم اون يكي دوستم هم كه يه بار اساسي زديم به تيپ هم سر يه چيز مسخره ، هنوز با هم دوستيم ولي يكم سرد تر شديم !‌البته تو ظاهر اينجوري نيست ولي تو واقعيت اينجوريه !

رفتيم دانشگاه تو يه شهرستان بين كلي آدم با سه نفر خوب دوست شدم ، كه يكي شون از جنس مخالف بود ! يكي شون كه ازدواج كرد رفت ديگه هم ازش خبر ندارم ، موبايلم نگرفت شمارشو بهمون بده هنوزم دلم مي خواد ببينمش ! اون يكي هم كه هنوز هستش هر چند وقت يه بار سفارش بازي مي ده ! اون دختره هم كه هيچ خبري ازش ندارم ! چون طبيعتا فقط تو دانشگا مي زديم تو سرو كله هم شماره بازي اينا اونم تو شهرستان نداشتم ! به جاي اينكه بگم دوست بوديم بهتره بگم هم دانشگاهي بوديم با اون دختره ! ههكلاسم نبوديم ! دو ترم از من پايين تر بود !

آخر دوره كارداني با يكي ديگه آشنا شدم تو يه مراسم كه اونم باعث شد با چند نفر ديگه هم آشنا بشم ، و بعد از مدتي احساس كنم به نوعي با اون ها هم دوستم ولي خوب يكي شون خيلي قشنگ زد تو پرو بالمون كه تو غلط كردي فكر كردي با ما دوستي حالا چون با هم حرف مي زنيم، دليل نمي شه با هم دوست باشيم ! منم از اونجايي كه دوست ندارم زوركي با كسي دوست باشم ، اول خطش زدم بعدم سعي كردم پاكش كنم البته هميشه تو ذهنم مي مونه چون اون حرفي كه به من زد ، مثل اون خط كشي بود كه دوم دبستان خوردم هيچ وقت يادم نمي ره ! تازه از اون حرفش عكس گرفتم تو خاطرات كامپيوتريم نگه داشتم !ديگه عمرا يادم بره در هر صورت اين شخص بهم ثابت كرد كه مي شه آدمي كه يواش يواش برات مهم مي شه با يه حرف خودش رو برات به جايي برسونه كه فردا اگه خبر مرگشم بشنوي بي تفاوت باشي !

الانم كه داريم كارشناسي مي خونيم با دو نفر همشهري تو اون ديار غربت دوستم نمي تونم بهشون بگم دوست صميمي چون ارتباطمون فقط وقتي كه تو غربتيم خيلي زياد و خوبه ولي تو شهر خودم هركدوممون يه جاي تهران افتاديم و كمتر همديگه رو مي بينيم اونقدرم سرمون شلوغه كه وقت نمي كنيم حتي با تلفن از حال هم خبر بگيريم ! ولي دوستاي خوبي هستن و تقريبا مطمئنم يكي شون موندگار مي مونه حالا حالا ها !

اينا بخشي از اون سه صفحه نوشته آ چهارم تو ورد بود كه بعد از مطالعه مجددش تصميم گرفتم تو وبلاگ نذارم البته خيلي هم فرقي نمي كرد چون اينجا رو كاملا مطمئنم هيچ كس نمي خونه و كاملا برا خودم شده ! فكر كنم از كامنت هايي كه ندارم معلوم باشه !

پ. ن : اين تفكرم الان كاملا در مورد دوستي عوض شده يعني ديگه خيلي علاقه ندارم با كسايي كه از من بزرگترن دوست شم ، چون به اين نتيجه رسيدم كه آدم ها هر چي ازت بزرگتر باشن و تحصيلاتشون ازت بيشتر باشه تو رو نفهم تر فرض مي كنن !!!!!!!!!!!!!!!!!! و هر وقت خواستن خيلي راحت خطت مي زنن ! و حتي بهت توهين مي كنن ! فقط در صورتي با بزرگتر از خودم دوست مي شم كه تمايل دوستي ببينم از اون شخص نه اينكه بخوام سعي كنم بهش نزديك شم !

پ . ن 2 : لطفا در مورد اين پست هيچگونه سوالي نپرسيد و از دوستان خواهش دارم حضوري چيزي به رو نيارن !!!!!!!!! چون اينجا در مورد همه دوستام نوشتم و ه ركس بخونه دقيقا مي دونه كدوم قسمتش به اون بر مي گرده ! البته همنطور كه گفتم تقريبا مطمئنم كسي اينجا رو نمي خونه ! بابت غلط املايي ها هم ببخشيد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 0:18  توسط جاوید  | 

نمي دونم دنيا پره گرگ شده يا من بره شدم !!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:43  توسط جاوید  | 

بالاخره فردا بر مي گردم دهاتمون ! تهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران !
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 19:58  توسط جاوید  |